۲۱ مهر، ۱۳۹۳

رونویسی از تنهایی‌ها - 38

مثل روز برایم روشن است
هیچ زمستانی در من تمام نمی‌شود
زنی در من به مقصد نمی‌رسد از برف‌هایی که نشسته‌اند تا کمرم

بخشی از شعر: حسن همایون

۰۴ مهر، ۱۳۹۳

۳۰ شهریور، ۱۳۹۳

رونویسی امیدواری‌ها - 27

من دارم در به در به دنبال یک نفر می‌گردم که دلش بخواهد موسیقی گوش بدهد و به آن موسیقی و ساز و آوازی گوش بدهد که خودش دلش می‌خواهد، از گوش دادن لذت ببرد، از تماشا کردن لذت ببرد، فیلم تماشا کند و خودش نخواهد فیلم بسازد، نمایش تماشا کند و خودش نخواهد یک نمایش ببرد روی صحنه... یک نفر که فقط دلش بخواهد کتاب بخواند و از کتاب خواندن لذت ببرد. من دست آن کتابخوانی را که فقط برای دل خودش کتاب می‌خواند و فقط کتابی را که خودش دلش می‌خواهد بخواند می‌خواند می‌بوسم: قرار نیست برای این کتاب نقد بنویسد، قرار نیست در مورد این کتاب سخنرانی کند، یک مداد دستش نگرفته است تا زیر جمله‌هایی را که می‌خواهد نقل کند خط بکشد یا توی حاشیه‌ها علامت بزند. کتاب می‌خواند تا از کتاب خواندن لذت ببرد، مجله می‌خواند تا از مجله خواندن لذت ببرد. اگر در خواندن لذتی هست، مال وقتی‌ست که فقط همان چیزی را که دلت می‌خواهد می‌خوانی و برای دل خودت می‌خوانی و هیچ مداد و قلمی هم به دست نداری تا در حواشی علامت بزنی و یادداشتی بنویسی و دست خودت را گرم کنی برای معرّفی نوشتن و نقد نوشتن و اظهار نظر کردن. اگر تیراژ کتاب پایین است، به این دلیل است که ما خواننده‌ای که فقط برای دل خودش کتاب بخواند و از خواندن لذت ببرد نداریم یا کم داریم. و کم داشتن با نداشتن چه فرقی دارد؟ خواننده‌ها همه از دم مدّعی‌اند، خواننده‌ها نویسنده‌اند، منتقد و روزنامه‌نویس‌اند...


بخشی از یادداشت جعفر مدرس صادقی
در روزنامه شرق

۲۳ شهریور، ۱۳۹۳

۱۹ مرداد، ۱۳۹۳

رونویسی فریادها - 31



این اواخر قوم را مادری کرد؛ قوم بی‌پدرمانده را. قوم مصیبت‌دیده را.


تکه‌ای از متن مسعود بهنود درباره‌ی سیمین بهبهانی

۰۹ خرداد، ۱۳۹۳

رونویسی از تنهایی‌ها - 36

اکنون، زمان
در ساعتی که منم
خواب رفته است

از: حافظ موسوی

رونویسی از حیرانی‌ها - 35

تو
سرنوشت بودی
و من ناگهان خود را در زورقی طلایی یافتم؛ وامانده در توفانی که
کشتی‌ها را در خود می‌بلعید

از: حافظ موسوی

رونویسی فریادها - 29

نهایتا دل
به جایی می‌رسد
که دو راه بیشتر ندارد؛
یا باید خون شود
یا سنگ

و او طی سی‌سال آزگار
صدای سنگ‌شدن دلش را
در خواب و بیداری شنیده بود

از: عباس صفاری

۲۷ اردیبهشت، ۱۳۹۳

رونویسی تراژدی - 43

زیستن، ساختنِ کشتی و اسکله با هم است.
و تکمیلِ اسکله
دیری پس از غرقِ کشتی.

بخشی از شعر: یهودی آمیخای
ترجمه: محمدرضا فرزاد

۲۶ اردیبهشت، ۱۳۹۳

رونویسی از تنهایی‌ها - 35

عطر تو در گریز از 
لابلای پرده
کاناپه،
و تخت.
آینه دارد خاطره‌ات را از ذهن خود پاک می‌کند.
دیگر باورم ندارند تو می‌آیی.
سوت قطار،
سکوت یک‌باره اتاق
چشمان پرسشگر پنجره و دیوار
پرده و آینه
و تخت
خیره به من...

از: کلوناریس شاعر یونانی
ترجمه: احمد پوری

۰۲ اردیبهشت، ۱۳۹۳

رونویسی عاشقانه‌ها - 40

کنت گفت: «وقتی کسی رو دوست داری به همه این رو بگو. بگو هم که چقدر.»
گفتم: «خیله خب.»




از داستان: اقیانس پُر از توپ‌های بولینگ
نوشته: جی. دی. سلینجر
ترجمه: بابک تبرایی

رونویسی امیدواری‌ها - 26

حدود سه‌ونیم آمدم توی ایوان و هوای "کیپ‌کاد" * کمی گیجم کرد، انگار چیزی را زیاد دم کرده باشند.


از داستان: اقیانس پُر از توپ‌های بولینگ
نوشته: جی. دی. سلینجر
ترجمه: بابک تبرایی

* دماغه‌ای در حاشیه‌ی اقیانوس اطلس.

- که لابد این کیپ‌کاد هوایی شرجی مثل شمال ایران یا جزایر جنوبی ایران دارد و آدم کیف می‌کند از تعبیر انگار چیزی را زباد دم کرده باشند.

۲۹ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 41

همه‌چیز از احتمال بودنت جان گرفت
از احتمال نشستنت در پوست صندلی
كشیده شدن انگشتانت بر تن میز
پیچیدن صدایت در رگ اتاق
حالاهمه‌چيز از احتمال نبودنت نابود می‌شود

بخشی از شعر: روجا چمنکار

۲۳ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی از تنهایی‌ها - 34

نبودنت به جانِ من رفته‌ست
همچو نخی در سوزنی.
هر چه می‌کنم دوختی به رنگ تو دارد


از: دابلیو. اس. مروین
ترجمه: محمدرضا فرزاد

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 40

غمی هست 
در حکایتِ آن لیوان
که رَد رُژی بر دهانه‌اش دارد
که به آن اشاره می‌کنند و 
به چِندِش پسَش می‌دهند به پیشخدمت

مثل حکایتِ آن دخترِ لب‌شِکری
که کسی نمی‌خواهد
لب‌هایش را ببوسد



از: راجرمگاف
ترجمه: محمدرضا فرزاد

۲۲ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی از حیرانی‌ها - 34

دو

در سر
سه خیال داشتم
مثل درختی
که در خود
سه زاغچه دارد
---------------

چهار 

یک مرد و یک زن
یک وحدت
یک مرد، یک زن، و یک زاغچه
همچنان یک وحدت
------------------

هفت

آی
مردان باریک اندام حدامی
از چه روی پرندگانی زرین‌بال
اندیشه می‌کنید
مگر آن زاغچه را نمی‌بینید
که در حوالی همسران‌تان
پرسه می‌زند
---------------

هشت 

الفاظ فاخر بسیار می‌دانم
و اوزان زلال فراموش ناشدنی
و این را نیز می‌دانم
که زاغچه سهیم است
در آنچه که می‌دانم
-----------------

نه

هنگامی که زاغچه پر گشود
جدار دایره‌ای را
از دوایر بسیار
شیار زد
-----------------

دوازده 

رودخانه‌ای در گذر است
زاغچه‌ای باید
به پرواز در آمده باشد
--------------------


از:
سیزده شیوه نگریستن به زاغچه
والاس استیونس
ترجمه: عباس صفاری

۱۰ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 39



بیشتر اوقات برای دوستان‌مان وقت نداریم و همه‌ی وقت‌مان را در جهان صرف دشمنان‌مان می‌کنیم.

از: لئون اوریس
ترجمه: عباس مخبر

۰۹ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی از حیرانی‌ها - 33

نظر اول در رابطه‌ها
از همه‌چیز مهم‌تر است
دو دقیقه‌ی اول
فکر می‌کنی که چقدر قلب بزرگی دارد
و تمام عمر در بزرگی آن قلب
دنبال همان دو دقیقه اول خواهی گشت

ایلهان برک
ترجمه: سیامک تقی‌زاده

رونویسی تراژدی - 42

شاید باور نکنید
اما هستند مردمانی که زندگی‌شان
با کمترین تنش و پریشانی می‌گذرد
آنها خوب می‌پوشند،
خوب می‌خوابند
و از زندگی خانوادگی‌شان راضی‌اند
آنها ناراحت نیستند
و غالبا احساس خیلی خوبی دارند
و هنگامی که می‌میرند
مرگشان آسان است
و معمولا در خواب می‌میرند
شاید باور نکنید
اما
چنین مردمانی وجود دارند.
اما من یکی از آنها نیستم
اوه نه، من یکی از آنها نیستم
من حتی شبیه آنها هم نیستم
آنها کجا
و من کجا.

- چارلز بوکوفسکی. از مجموعه اشعار «آخرین شب روی زمین»
ترجمه پرویز جاهد

۰۳ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی عاشقانه‌ها - 39

حتی پرندگان کمک می‌کنند
به یکديگر. بیا
نزديک. نزدیک‌تر
کمکم کن
ببوسمت...

شعر: تس گالاگر
ترجمه: اسدالله امرایی

۲۶ اسفند، ۱۳۹۲

رونویسی امیدواری‌ها - 25

جایزه [نوبل] که اعتباری ندارد. این مهم‌تر است که مردم شاعر را بپذیرند.


از کتاب در غیاب شاعران
نشر پایان، 1391
گفت‌وگوهای حمید جعفری با آیدا سرکیسیان و دیگران

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 38

آقای نارس‌کلام کلمات از دهانش می‌افتند ، عینهو فندق‌های بی‌صدا. سَبُک هستند، چون پوکند و توخالی، ولی شمارشان تا بخواهی زیاد است. بعد از هزار فندق بی‌صدا، یکی مغزدار از کار درمی‌آید. ولی این هم کاملا اتفاقی است.

از کتاب: شاهد گوشی؛ پنجاه شخصیت
نویسنده: الیاس کانه‌تی
مترجم: علی عبداللهی
نشر: مرکز

۰۱ اسفند، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 32

دیروز و پیش از آن چه کردم؟
از دریچه‌ی مات به بیرون می‌نگرم و دیگری را می‌جویم
سرگشته‌ای را شبیه خویش
چرخان به گرد خویش
دور از تمامی زندگان در جوی متشنج
میان بی‌صدایی صداهایی که سکوتم را از خویش می‌انبارند...

تکه‌ای از شعر: ساموئل بکت
ترجمه: نیما فرح‌بخش

رونویسی عاشقانه‌ها - 38

از آغوش تو تا جهنم فقط یک قدم فاصله بود.

قسمتی از نامه: نازنین خسروانی

۱۳ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 40

قطار با دهان قفل‌شده
در هر پنجره دستی تکاندهشده را می‌برد...

بخشی از شعر: پوریا سوری

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 37

مرا به سینه‌ی دیوارها دوخته‌اند
دیوارها برای من برپا نشدند
ولی آنها مرا برای دیوارها می‌خواستند...

بخشی از شعر: پوریا سوری

رونویسی فریادها - 28

در کودکی هم از آب می‌ترسیدم

چهارپایه را می‌کشند
حالا دارم دست و پا می‌زنم


از: پوریا سوری

رونویسی از تنهایی‌ها - 33

کنار تیر برق ایستاده‌ای
مردی هستی مثل تمام مردها      که تیربرق‌ها      به یاد دارند...

آه در انحنای گلویت نشسته
آن آه
آه کشیده‌ای‌ست
آه کشیده‌تری‌ست از      ارتفاع تیرهای برق و امتداد سیم‌ها...

بخشی از شعر پوریا سوری

۱۲ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی امیدواری‌ها - 24

پس ما به رسم افسانه آن‌قدر کوچک شدیم که دیگر پرندگان از ما نترسیدند...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی تراژدی - 39

زیرا نسیم از تل لاشه می‌گذرد چرب می‌شود...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی امیدواری‌ها - 23

ییا و با قلم شیوا توجیه نکن
و هر چه به ذهنت رسید بنویس
میان گفته بپراکن
به لفظ محرمانه میندیش...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی فریادها - 27

فرودگاه پری‌ها که عقد ثریا به گردنت آویختند
خزان کوچ چکاوک
شب الهه‌ی ناهید
که ژاله می‌افشاند
و در دو سوی گذرگاهت

بهار جشن دروغین گرفت

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 36

نه، هیچ نیست که چون عشق
در معرض فراموشی باشد

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی تراژدی - 38

و برف روی صداهای رفته می‌بارد...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی فریادها - 26

آیا زندگی‌ام پرده‌ای است که پس می‌رود تا به دیواری بیاویزد؟

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی از حیرانی‌ها - 31

اگر چه بندرگاه بر چوب زیر بغل‌هایش خم می‌شد...


بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی از حیرانی‌ها - 30

در انتهای خیابان
که خانه‌های دو سویش دری نداشت
و دکمه‌های پنجره‌ها بسته بود
بر یقه‌ی بام...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی تراژدی - 37

مدافعان که شکستند
زبان مادری که از کناره‌های شمشیرها برید...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی از حیرانی‌ها - 29

طلوع بر لب سر طاقی شکسته درخشید
غریو جمعه‌بازار و
بوی طعام از آشپزخانه‌ی اردو
به خیمه حاکم رسید
حکیم (که در شمیم سرگیجه‌آور عطاری‌اش)
مرور می‌کرد نسخه‌های قدیمی را:

«چه می‌تواند بود دوای لشکریِ شیدا
که وقت دیدن کلُه‌منار
تک‌چشم هوشیار دخترکی مرده شیفته‌اش کرد؟

کدام دارو شفای عشق محال است؟»


بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی فریادها - 25

ما سربازان قهرمان عشق‌های یک‌بارمصرفیم
اما چه سودای گزنده‌ای
چه شهوت بی‌آینده‌ای
که سپاهی‌مردی شیفته‌ی کلّه‌منار شود!
اینک، در جهان بی‌برگی، تقاص می‌کشد
این عشق پسامرگی...

حکیما!
کجاست؟ پس کجاست دوای من در شفای شیخ‌الرییس شما؟
بی‌خوابی ابدی، تشنگی بی‌امید
جنونیِ به رنگ آبی...
با این حکم قاطع که زیر پلک من
تک‌چشم آبی فروزان  بماند...

شما که پس از من مریض عاشقی هستید
و ادعای جنون دارید
مرا به یاد آرید
که خیراتم خیر جنون شد
خوش آنکه به دریوزگی نشست
در سایه‌ی سر بریده‌ی دلبرش...

می‌پرستمت ای صنم موهوم
ای خدای از دست‌رفته، شیطانه‌خاتون!

اگر زنده بودی می‌کشتمت
پس از من تقاص بگیر هم‌چون کشنده‌ی خویش
مرا بکش، بی‌آنکه تو را کشته باشم
وه! که چه رشکی می‌برم به کُشنده‌ی تو...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

۰۵ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 24

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی‌دانم چه کار کنم
آرام می‌گریم
حال آدمی را دارم
که می‌خواهد به همسر مرده‌اش تلفن کند
اما نمی‌کند
چرا که به خوبی می‌داند
در بهشت گوشی‌ها را برنمی‌دارند...

بخشی از شعر رسول یونان

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 35

اندوه‌ها در من شعله‌ور است و
ابرها در من در حال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم آتشم را خاموش نمی‌کند


بخشی از شعر رسول یونان

۰۴ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 28

رفتن علت نیست
معلول تمام ماندن‌هایی‌ست که گوشه‌ی اتاق فرسوده می‌شوند
از کسی که می‌خواهد برود
نباید چیزی پرسید
هر کس که پا دارد می‌رود

من از دقت او در تماشای کوچ درناها
فهمیدم که خواهد رفت...

دست‌هایش سفیدتر شده بودند
می‌توانستند به بال بدل شوند

به شکل رفتن درآمده بود
به شکل دور شدن ماه از پنجره
به شکل پرواز پرنده
از لبه‌ی پاییز
به شکل محو شدن رنگ از چهره در وقت ترس.

گوزنی بود آماده‌ی فرار
برگی بود در فکر کنده شدن از درخت

نمی‌توانست بماند
از ماندن جدا شده بود و باید می‌رفت

او شکل دیگری از من بود
درست مثل من رفت
یعنی فقط چتر را برداشت و چمدان را از یاد برد
یعنی چمددان را از یاد برد و فقط چتر را برداشت
یعنی چمدان را مقابل خود ندید و چتر را داخل کمد دربسته دید

بعد در این شهر بی‌دریا
دنبال دریا گشت که با کشتی برود

ناامید که شد
با اتوبوس رفت

... می‌خواست گریه کند اما لبخند می‌زد
چهره‌اش آفتابی بود آلوده به ابر

برایش دعا می‌کنم
دعا می‌کنم که باد با احترام از کنار گل‌هاش بگذرد...

دعا می‌کنم دعایم
آفتابی باشد بر فراز روزهای برفی‌اش.

- بخشی از شعر رسول یونان

۲۹ دی، ۱۳۹۲

رونویسی از تنهایی‌ها - 32



اینجا (کافه شوکا) پاتوق یه مشت آدم گمنامه که تا یکی‌شون معروف می‌شه می‌دونه که دیگه نباید پشت سرش رو نگاه کنه چون می‌دونه اینجا هیشکی حوصله‌ی آدم‌معروفا رو نداره.

- یارعلی پورمقدم